حجت بقایی

hojjate baghaei

مرثیه ای برای بابارجب
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٥   کلمات کلیدی: حجت بقایی + شهدا

مرثیه ای برای بابارجب

 

می دانی بابا رجب ،

یاد تو مرا بدجور غمگین می کند .

باورم نمی شود فردا دیگر تورا نخواهم دید .

اما سالها از تو خواهم شنید .

بابا رجب

نمی دانم چرا شنیدن نامت مرا چنین ناراحت و شرمنده می کند .

بابا رجب چه بی حرکت خوابیده ای !

حال که قلبت خاموش شده .

شاید دیگر آنقدر درد نکشی .

آرام نفس می کشیدی و

نمی توانستی بین مردم باشی

مردمی که به خاطر آنها چنین غریب شده بودی

چرا اینطور رفتی ،

غریب ، غریب ، غریب

تورا که همه می شناختند .

پس چرا رنگ پریده گیت را کسی ندید .

بابارجب ،

چه بی حرکت خوابیده ای !

بخواب آرام بخواب

که بارفتنت دنیایی را شرمنده کردی .

نمی دانم چرا شنیدن نامت

مرا چنین به سوی غم و غصه می برد .

من تورا دوست دارم

با آنکه غریبانه رفتی .

گلی بودی در باغی که

پروانه هایش از تو فراری بودند.

حال که رفتی پروانه ها به دنبالت می گردند و

از تو می پرسند .

شاید می خواهند بگویند که ما نیز گل را می شناسیم .

می بینی بابا رجب

چه زمانه ای است؟

زمانه را بی خیال ،

حالا که رفتی شاید کمی آرام بگیری ،

اما می دانم که نگران خانواده ات هستی .

و آرامش تو کمی سخت است .

بابا رجب

غصه هایت را بگذار و برو

نگرانیهایت را تمام کن.

می دانم که سخت است خیلی سخت

تو عاشق بودی ،

و جانت را عشق بدجور سوزاند

بابا رجب حالا که رفتی

شاید دیگر برسر تو دعو نشود .

بحث نشود ، کسی فریاد نزند و

آن طرف کسی سینه چاک نکند به خاطر تو

و برای رسیدن به چیزهای دیگر

و تو در گوشه ای دور از این هیاهوها ،

با غصه هایت ساختی و

در غریبیت سوختی و

غذایت را با نی خوردی و

ذره ذره آب شدی .

و ای کاش کسی برایت کاری می کرد .

بارها و بارها دیده ام که به خاطر امثال تو

چه کسانی به کجاها که نرسیده اند.

و تورا

کسی نمی دید .

بابا رجب حالا که رفتی

برو خدابه همرات

خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ

 

حجت بقایی