حجت بقایی

hojjate baghaei

نامه ای که منجر به عصبانیتم شد .
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۱   کلمات کلیدی:

سالها پیش نامه ای نوشتم برای بازگشت به عنوان شغلی اصلی ام که متاسفانه با اعتماد به ایشان امدم و عنوانم را که ندادند هیچ به سوابقمان هم خندیدند . (( اساتیدم را نمی شناختند.))

به توصیه یکی از دوستان که از دوستان صمیمی مدیرکل سابق بودند ، نامه را نوشتم،

متاسفانه مدیرکل پاراف کردند برای معاون و معاون پاراف کردند برای یکی ازمدیران و آم مدیر محترم هم پاراف کردند : موفق باشید.

بعد از یک ماه مسئول دفتر مدیر نامه را به من دادند و من چنان عصبانی شدم که . . .

چون اصلا انتظار نداشتم نامه ام را اینجاببینم.نامه اینجاست یعنی کل اداره آن را خوانده اند، من هیچ وقت خود را آنقدر کوچک نمی کنم که به مدیران نامه بنویسم.مگر در موارد اداری. هیچی دیدم اینطور است درخواست وقت ملاقات بامدیرکل کردم.((لابلای ملاقات عمومی))

تا مدتها مدیرکل ملاقات عمومی نداشتند . تا اینکه بالاخره در مسجد ایشان را دیدم .

و گفتم : اگر به این قبله اعتقاد دارید به این قبله هیچ وقت شما را نمی بخشم.

شما مرا خرد کردید . پیش خدا خرد شوید . و دیگر سعی کردم هیچ وقت با ایشان روبرو نشوم .

با آن دوست هم که باعث این اشنایی شدند مدتی قهر کردم .