حجت بقایی

hojjate baghaei

خیلی از دست خودم ناراحت بودم .
ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۸   کلمات کلیدی: سایر فعالیتها

ناراحت که می شوم . می نویسم .

به همین خاطر اصلا دوست ندارم بنویسم .

هر گاه می نویسم سلسله وار سوژه ها جلوی چشمانم رژه می روند .

دوست ندارم اینطور نوشتن را . شعر و قصه و . . .

اساتیدم می گفتند نوشتن آدم را اسیر می کند .

سحر می کند .

تورا می برند به دنیایی دیگر .

چشم بازمی کنی می بینی شدی آن چیزی که داری می نویسی .

شخصیت واقعی خودت را گم می کنی .

خیلی سخت است که بنویسی و شخصیت قصه ات یا موضوع شعر و ترانه ات در زندگیت تاثیر نگذارد.

شعر و ادبیات (( رمان ، داستان )) زندگی است .

مدتهاست که دیگر نمی خواهم اینگونه بنویسم .

سالهاست که به صورت خبر و گزارش و مستند می نویسم و شعر و متن ادبی خیلی به ندرت .

این چند روز از دست خودم خیلی ناراحت بودم . دلیلش مهم نیست مهم این بود که آدم گاهی اوقات ناراحت می شود . اما دیگر تمام شد . . .

خودم را نبخشیدم اما کنار می آیم چون دنیاست . و دنیا محل گذر است و هیچ چیز ماندنی نیست . . .