حجت بقایی

hojjate baghaei

شعری برای . . .
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢   کلمات کلیدی: بقایی و نماهنگ

تو مرا باور کن و حرفی بزن .

عقل را داور کن و حرفی بزن .

من که از کوه و کمرها ردشدم .

از کنار دشت و صحرا ردشدم .

گونه هایم با طراوت لیز شد .

این دلم از مهر تو لبریز شد .

تا سحر بهرت دعاها خواندمی .

در نگاهت من صداها خواندمی .

زیر باران تا سحر تنها شدم .

با غمت من صاحب غمها شدم .

در وجودت مهر دیدم و همین .

دشمنانت را من بدادم قهر و کین .

آب را اول به تو دادم سپس .

قطره ای بهر روان بس بس .

رازهای من و تو صداها شده .

بی تو مجنونم وطن صحرا شده .

قهر کردی یکباری یادته .

دادی برمن یادگاری یادته .

چند باری من جوانی کردمی .

بعد از آن انگار جانم کندمی .

کاش می شد که مرا باورکنی .

تو خدایت را برام داور کنی .

                              حجت بقایی