حجت بقایی

hojjate baghaei

در سانحهء سقوط هواپیمای سی 130 من صفرشدم . صفر صفر
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱   کلمات کلیدی: دوستان من ،بقایی در تلویزیون

ماه مرداد ماه خبرنگاران آمد ...

خبرنگارانی که هیچ کس آنها رانمی بیند ولی آنها همه را می بینند ...

و من یک خبرنگاربودم.باافتخارخبرنگارخوبی هم بودم ...

کیهان-ایرنای تهران-واحدمرکزی خبر-باشگاه خبرنگاران-شبکه خبر-ایلنا-مهر

روز 8 آذر 1384 رفتم ساختمان شیشه ای نواری را به جام جم دادم . در مسیر برگشت در راهرو شهید محمودایل بیگی را دیدم .به ایشان گفتم :حاجی یک جامستقر شوید و مارا هم تحویل بگیرید و دوباره تیم خودتان دورهم جمع کنید . ایشان گفتند : آن کس که باید تحویل بگیرد کس دیگری است فعلا که او ما را تحویل گرفته،نوبت شما هم می رسد.

(( به جان حجت عین جمله اش بود . این جمله ظاهرا آن چند روز ورد زبانشان شده بود ... ))

15 آذر 1384 در ساختمان دوبله بودم . . .

از صبح تاساعت 16 ( چهار بعدازظهر ) درگیر آماده کردن چند فیلم بودیم ...

متوجه گذشت زمان نشدم .

ساعت 16 که از ساختمان دوبله آمدم بیرون تلفن همراهم شروع به زنگ زدن کرد : اولین تلفنی که شد سیاوش بود : کجایی بقایی،زنده ای؟

باخنده گفتم:سلام ساختمون دوبله بودم .

گفت: سلام،خبرداری چی شده؟

گفتم:مگه چی شده؟

گفت: بیا ساختمان خبرببینیمت.

در راه رفتن چندزنگ دیگه شد که باورکنید نفهمیدم چطورجواب دادم.

در مسیر متوجه حالات همکاران شدم و وقتی به ساختمان خبررسیدم . همه چیز را فهمیدم. سیاوش که منتظر من بود با دیدن من پرید بغلم کرد وبعدآروم زدتوگوشم و گفت :چراگوشیت راجواب نمی دادی ؟

با گریه گفتم : خوب آنتن نداشتم.

دوستان همه نگرانم شده بودند...

درهمین حین حمیدزنگ زد کجایی؟ گفتم :واحدخبرم. گفت :بیادفتر . رفتم پیش حمید آنقدرناراحت بود که رنگ به چهره نداشت.گفت:چه کاره ای؟ گفتم فعلا کاری ندارم. یه دوربین بردار بریم.رفتم پشتیبانی . دوربینی نبود که آفیش نباشد . یک دوربین تامسون به من دادند با سه حلقه نوار ...

دوربین رابرداشتم و با حمید و راننده سعید بود. رفتیم بهشت زهرا .

وای چقدر شلوغ بود . هیچ کس را راه نمی دادند.

من و حمید کار خبرنگارویژه داشتیم.نشان دادیم و رفتیم داخل . دیگر نمی شد دید.جنازه ها همه سوخته بودند. دنبال تک تک دوستان می گشتیم . آنقدر اشک ریختیم که لباسمان خیس شده بود. بی خیال دوربین شدیم. آقا سعید هوای دوربین را داشت. آن روز من و حمید یکی از تلخترین روزهای زندگیمان را درخاطرمان حک کردیم ...

یک هفته بعد از آن حادثه آقای ( م - ه ) به  من گقت : تومی دانستی که چه اتفاقی می افتد به خاطر همین ازخبر منتقل شدی ...

ومن گفتم : باورکن بعداز انتقالم از خبر چند رده شغلی تنزل داشتم.مگر . . . او خندید و گفت:خودتی !

باورکنید بعداز آن دیگر بامن حرف نمی زند . . .

اکثر دوستان مراکه می دیدند یاد افشار می افتاد یاد جواد می افتاد .یادابراهیم می افتادند.

یک حکایت دیگر بگویم. هواپیما در خانه ای خورد که متعلق به یکی از آشنایان بود بعدازحادثه این نیز برای ما ماجرایی دیگر پدید آورد . خوشبختانه آن زمان کسی منزل نبود ولی تاما این رابفهمیم مردیم و زنده شدیم ...

آن روز ، روز بسیار سختی بود روزی که مرا کشت و نمره ام را در دنیا صفر کرد ...

من دیگردر واحدخبرتهران نیستم،درسیمای تهران هم نیستم،اصلادیگرتهران نیستم.

 آمدم گیلان از صفر شروع کنم . اماباورکنید  صفر صفرم ...